گويند روزي داوود از خدا خواست رفيق خودش در بهشت را نشانش دهد. از اهل ايمان كه خدا او را دوست مي دارد. ندا رسيد: فردا بيرون دروازه شهر برو او را مي بيني.

فردا كه داوود از دروازه خارج شد با متي پدر يونس پيغمبر برخورد كرد كه مقداري هيزم به دوش گرفته است و دنبال مشتري مي گردد. يك نفر آمد و هيزمش را خريد. او جلو رفت به او سلام كرد و گفت: امروز ممكن است ميهمان شما باشم؟ متي گفت: اين سعادت است. بفرماييد برويم.  متي از همان پول هيزم آرد و نمك خريد و به مقدار ۳نفر خودش و داوود و سليمان نان تهيه كرد. پيش از خوردن متي سر به آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا هيزمي كه من جمع كردم درختش را تو رويانيده بودي. نيرو و قدرت بازو تو به من عنايت كرده بودي. توانايي حمل آن را تو دادي. مشتري را تو فرستادي. آردي كه جلوي ما هست گندمش را تو آفريدي. دستگاهي به راه انداختي كه حالا ما بتوانيم نعمت تو را مصرف كنيم. مي گفت و اشك از گوشه چشمانش مي ريخت. داوود رو به سليمان كرد و گفت: همين شكر است كه انسان را به مقامات عاليه مي رساند! و اين چنن داوود همنشين خود را در بهشت ديد.