آه فرزند................

مادری پیر و پریشان احوال
عمر او بود فزون از پنجاه

زن بی شوهر و از حاصل عمر
یک پسر داشت شرور و خودخواه

روز و شب در پی اوباشی خویش 
بی خبر از شرف و عزت و جاه

دیده بود او به بر مادر پیر 
یک گره بسته ی زر، گاه به گاه

شبی آمد که ستاند آن زر 
بکند صرف عمل های تباه

مادر از دادن زر کرد ابا 
گفت: رو رو که گناه است گناه

این ذخیره است مرا ای فرزند
بهر دامادیت ان شاءالله

حمله آورد پسر تا گیرد
آن گره بسته ی زر، خواه مخواه

مادر از جور پسر شیون کرد 
بود از چاره چو دستش کوتاه

پسر افشرد گلوی مادر 
سخت، چندان که رخش گشت سیاه

نیمه جان پیکر مادر بگرفت
بر سر دوش و بیفتاد به راه

برد و در چاه عمیقی افکند
کز جنایت نشود کس آگاه

شد سرازیر پس از واقعه او 
تا نماید به ته چاه نگاه

از ته چاه به گوشش آمد 
ناله ی زار حزینی ناگاه

آخرین گفته ی مادر این بود:
آه! فرزند نیفتی در چاه

یحیی دولت آبادی

 

اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز....

اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز

به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز

ندانم از پی چندین جفا که با من کرد

نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟

به راز گفتم با دل، ز خاطرش بگذار

جواب داد فلانی ازان ماست هنوز

چو مرده باشم اگر بگذرد به خاک لحد

به بانگ نعره برآید که جان ماست هنوز

عداوت از طرف آن شکسته پیمانست

وگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز

بتا تو روی ز من برمتاب ودستم گیر

که در سرم ز تو آشوب و فتنه‌هاست هنوز

کجاست خانهٔ قاضی که درمقالت عشق

میان عاشق و معشوق ماجراست هنوز

نیازمندی من درقلم نمی‌گنجد

قیاس کردم و ز اندیشه‌ها و راست هنوز

سلام من برسان ای صبا به یار و بگو

که سعدی از سر عهد تو برنخاست هنوز

 

از روزن تمام پنجره ها

از ناپیدای پیچ کوچه ها

از ذرات روشن وتار روزان وشبان

از بوهای مانده روی کالبد ذره ها

از رگ وریشه هرآنچه با تو نسبتی دارد

یاد تورا بیرون می کشم

و مثل عطش زدگان مردادماه 

تا اخرین قطره با شوق می نوشم

تورا می جویم تنها تورا..........

واگر نیافتم 

مثل شکوفه های سفید گیلاس 

از درخت زندگی

به چمنزار مرگ خواهم ریخت.......

در اخرین بهار عمر!!

 

مگر نه اینکه بهار رستاخیز عالم است 

مگر نه اینکه بهار با روح خاک آن می کند که بلبل از شوق نعره میزند

مگر نه اینکه بهار جان جهان می شود

مگر نه اینکه بهار فصل طغیان عشق است......

 رستاخیزم ! شوقم! جان جهانم! عشقم!  

  خود خود بهارم!

  بهار آفرینشم!........

مسیحای جان من ........

 


....... مگر نه اینکه تو مسیحایِ جانِ منی ایلیا

بگذار در این شعر اهورایی

همه بدانند

که من

بعد از دیدار جمال لاهوتی ات

مشرک شده ام

حتی خدا هم

می داند

در کنار او

"تو" نیز

خدای عاشقی های منی

و "شرک"

حتی اگر عاشقانه باشد

یک گناه نابخشودنی است

 

ببخش گناهان عاشقانه ام را

من پای تمام خطاهایم ایستاده ام

هر عقوبتی حتی سخت

به داشتن "تو" می ارزد ایلیا

                                                        از وبلاگ سطری به یادگار

   گاهی یک قطعه شعر همه آن چیزی است که جسارت گفتنش را از زبان قلمت بریده اند! 


کام جان تلخ شداز صبر که کردم بی دوست .............

همه ی این روزهای ابری را بجای آسمان خواهم گریست تا بیایی! چیزی ورای همه ی دلواپسی ها روزان وشبانم را به انتظار آمدنت گره میزند! ای آنکه نزدیکی ودوری! دوری و آرام بخش دل مهجوری!همه چیز بشارت با توبودن را دارد حتی زمزمه های محزون تهلیل در ساعات احتضار...............زهر صبری که به شراب وعده امیختی امام جانم را به شادکامی مامون معشوقانه ات نوشیدم تا مسند دل از آن کسی باشد که رضا نباشد!...لختی بمان تا ببینی که صبر باالتهاب جگر چه کرد!..............



که درد اشتیاقم قصد جان کرد!

چشم من وآسمان می گرید! من از فراق تو ! آسمان از فراق خورشید! اماآسمان در فراق کدام خورشید می گرید که حرمت اشکهایش به بی تفاوتی خلق شکسته می شود!؟ تو آنقدر محجوبی که خوشه های اشک را ازتاک چشم در کوزه دل میفشارم ودر سردابه های روح به ودیعه میگذارم تاپس ازمرگم در گلابدانهای معطر به دل ودیده عاشقان پاشند ومرهم جراحت فراقشان باشد! روزگاری که از روزنه تابوت جویای توباشم واز کفنم بوی عشق خیزد! ای فراتر از همه ی معشوهای متصور! لطافت همه ی باران های گریه خیز تقدیم لحظات توباد ! پس از باران نصیب آسمان دامن کشیدن خورشید است به آغوش آسمان و نصیب من لبریز شدن کاسه دل از زهر صبر...........

شاید دوباره خون رفته به تن قلم بازگردد !................

گيرند همه روزه و من گيسويت..............

يا مولا !

گيرند همه روزه ومن گيسويت

بينند همه هلال ومن ابرويت

از جمله اين دوازده ماه تمام

يك ماه مبارك است وان هم رويت..........

 يا مولا!

 همه ي غناي قلم را به انديشه ي قاصرم سپردم  تا بهترين كلمات نوراني را به كوثر زلال نامت نسبت دهم ، اما شرمنده ام كه وسعت تيرگي تو در توي گناهان انباشته ام ، نشان كتاب نور را از يادم برده است ! شرمنده ام كه كنار چشمه رمضان ، حتي تغسيل مكرردر سلسبيل " دخان " ، از حجم تيرگي دل نكاست تا قدر " قدر " را به چشم دل ببينم  ونزول ملائك را با چشم سر.

تو آن حجم سنگين خلقتي  كه براي  روح كودك ما هزلر هزار بار بيش تري! تو آن راز سر به مهر خداوندي  كه جز در دل فاطمه گشوده نشد ودنيا بويي از آن نشنيد! تو آن علي والا گهري كه هر هفت نوبت آدميان گذشته دنيا ، به اعتبار نامت به لباس "كُن" آراسته شدند.تو آني كه خود داني ونه هيچ مخلوق ديگر.................

پيداست كه فاصله سفال روح كم ظرفيت ما از درك روح آسماني خداگونه ات ، به اندازه فاصله آدم است تا ذات خدا!

پس سخن كوتاه بايد والسلام


 


تنها تورا مي جويم..........

عزيز آسماني ام سلام!

 دمي رخ بنما تا دل بنمايانمت عزيز!

دمي كنارم بنشين تا جان به نثار به پيشگاهت بياستانم حبيب! 

 لختي به چشمانم خيره شو تا از  كندوي عسلين ات ، جگر به عطش برتابم نازنين !

لحظه اي به كلامم گوش بسپار تا جان به رشته ي سخن بكشم جانان !

ساعتي در كوي من درنگ كن تا پس از تو ، سرگردان كوي و برزن  به بوي تو  باشم غاليه تن!

 اي خداي نامتناهي كه به غيرت بر رمزكلامم واقفي ، از آنجا كه به من نزديك تري نور عشق بر من بتاب!

 اي اله لم يلد ولم يولد ، مرا به آغوش خود باز گردان تا به آغوش هاي دروغين سياست نشوم.

پروردگار نازنينم ! اين غروبهاي غم انگيز تنهايي را به طلوع ديدار خويش، سپيده سار كن!......

 تنها وتنها وتنها تو بنواز مرا تا در سراب دلنوازيهاي ابليس ، مطرود درگاهت نباشم.

  خدايا ! بار الها! كريما ! مرا از وحشت تنهايي تن به سلوت تنهايي با خود برهان!

 كريما ! كريمانه به من كرم كن تا خدمتگزار  صادق بندگان كريم ات باشم.